|
خالیام خالی از آواز/خالی از جرأتِ پرواز با تو بادبادکِ رؤیا / توی پنجههای باده عطرِ زلالِ تنتُ رو تنِ لحظههام بریز ! بگو کی لحظهی نابِ/ اون تولدِ دوبارهس
بگو چشمای ترانه / چَن تا بغضُ گریه کرده ترانهی سکوتمُ تنها تو میشنوی عزیز + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 0:40 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
برای خریدن عشق هر که هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست و گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است و بهای اشک ، عشق ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 0:45 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
اندر دل من بدین عیانی که تویی + نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 1:42 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
اولین باری که عاشقت شدم ، یادته ؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم . من به تو قول دادم که دیگه هیچوقت سیب نخورم ، و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی . اما نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم ، تو هم از غصه ، دور خودت پیله بستی . . . حالا ، دومین بار که عاشقت شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه ی خوشگل . تو پر زدی و رفتی ،
و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . . .
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 1:3 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
پسر تنها عاشق دختر تنهای شب............. یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 1:13 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
بی تو مدفون سکوتم یه سکوت تلخ وسنگین
بی تودفتر شعرم از ترانه های غمگین به خدا قسم که بی تو نفسام داره می گیره ازتپش افتاده این دل کم کمک داره میمیره بگو اخه اشک چشمام تابه کی باید بباره تا به کی هق هق تلخم شونه هات وکم بیاره تابه کی به یاد چشمات چشم بدوزم به ستاره بیا که پاییز قلبم خیلی محتاج ای بی کرانه + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 1:22 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
دستانم را باز می کنم
قاصدکی در تقلای رفتن است. چه زیباست ! وچه زیبا تن به بند نمی دهد. آرام در گوشش زمزمه می کنم : قاصدکم , برو , همراه صبا آزاد و رها برو تو را شاهد دلی , تو را قاصد پیامی می فرستم . پیامی برای او , او که می پرستم. برای آن مقصود دلها , برای بزرگ پروردگارم. بگو قصد سفر دارم , بخواه در مقصدم بپذیرد بگو برای آنچه دارم دوستش دارم , بخواه تقصیرم در شکر را ببخشاید قاصدکم , همراه پیام من برو , تا نهایت آسمانها برو پیامم را باد , پیامم را باران از تو نگیرد قاصدکم , پیامم را در پوشش سربسته گلی , پیامم را در ریزش دلشکسته اشکی پیامم را در آسمان قلبم نوشتم قاصدکم , همراه پیام من آزاد و رها تا پیش خدا برو بگو , من از جانب کسی آمده ام بگو , پیام شکر دارم بگو من قاصد تقصیر انسانم + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 1:33 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه هنوزم بین ما شاید یه حسه تازه پیداشه یه راهی روو به من وا کن توی این بیراهه ی بن بست یه کاری کن برای ما ، یه مایی هنوزم هست به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 2:26 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق باز تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی٬نفس را خطبه خواهم کرد... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 2:14 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
یكی بود یكی نبود یه دروغ كهنه بود یكی موند یكی نموند حرف راست قصه بود یكی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا یكی رفت چه بی وفا، با دو رنگی آشنا اونكه موند ریشه پوسوند ،دلشو غصه سوزوند ،نالش از دیوه نبود، پشتشو دوری شکوند. زیر آوار جفا ،دل دادش به هر بلا ،با همه عشق و وفا ،راهی شد تو قصه ها اونكه موند یه قصه ساخت, اما هی هستی شو باخت. قصه ها به سر رسید, اون به عشقش نرسید, هیشكی خوابشو ندید، گل یادشو نچید, گم شدش تو قصه ها، توی شهر عاشقا + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 2:45 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
هنوز هم فراموشت نکرده ام بااین که فراموش شده ام هنوز هم صدایت را می شنوم با این که صدایم نکرده ای هنوز هم همه جا می بینمت با این که به دیدنم نیامده ای هنوز هم با عشق تو پا بر جام با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای...... افســـــــوس... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 0:37 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
تا حالا شده عاشق باشی ولی دلت نخواد بدونی؟ تا حالا شده تمام شب گريه کنی ولی ندونی چرا؟ دلت بخواد تا صبح بيدار بمونی اما بدونی به جايی نميرسی؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی اما.... اما نخوای بره؟ بعد آروم تو دلت بگی * دوست دارم *اما نخوای بدونه؟ تا حالا شده خيلی دوستش داشته باشی ولی ازش آسون بگذری اما سخت..؟ وقتی ميره نگاش کنی ولی وقتی رفت....؟ تا حالا شده؟ + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 0:35 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
مداد رنگي ها همه مشغول بودند به جز مداد سفيد هيچ کسي به او کار نمي داد همه مي گفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند ... مداد سفيد تا صبح کار کرد ماه کشيد ... مهتاب کشيد ... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک و کوچک تر شد صبح که شد توي جعبه ي مداد رنگي جاي خالق ماهو مهتابو ستاره خالی بود ... با هیچ رنگی پر نشد + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 1:13 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
باتوبوده ام، همیشه و درهمه جا باتونفس کشیده ام،باچشمان تو دیده ام مرا ازتو گریزی نیست چنان که جسم رااز روح! و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب تو دلیل حیات من بوده و هستی، و چنان با این دلیل دلبسته ام که باور کرده ام، علت بودن من به آغاز و پايان زندگي اين است. هميشه با تو + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 22:26 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را و...وصدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه می کنم.....من کدام قلب را شکستم و کدام امید را ناامید کردم وکدام احساس را له کردم وکدام خواهش را نشنیدم و.....وبه کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟!! + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 0:28 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم. دستت رو بذار روي قلبت ..اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه....جالبه هموني که بهت زندگي ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 0:48 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
یکنفر هست سرانجام مرا میفهمد رنگ دلتنگی چشمان مرا میفهمد یکنفر هست خودش سبزترین خاطره هاست و غم زرد گلستان مرا میفهمد دلم از تشنگی عشق کویری شده است و دلش حسرت باران مرا میفهمد بگذارید بگویم و خجالت نکشم معنی سفره بی نان مرا میفهمد یکنفر هست همیشه که صمیمانه وسبز غزل بی سرو سامان مرا میفهمد + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 1:10 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
فرشته امد و نوازشش کرد و گفت:چقدر قشنگ است اين که قرار است خودت را ببخشي تا زندگي باز هم ادامه پيدا کند.ادم ها سپاسگزار تو اند.قوت قدم هايشان از توست.تاب و توانشان هم.تو به قلب هايشان کمک مي کني تا بهتر بتپد،قلب هاييکه مي توانند عشق بورزند.پس مرگ تو به عشق کمک مي کند.تو کمک مي کني تا ادم امانت بزرگي را که خدا بر شانه هاي کوچکش گذاشته بر دوش کشد.تو و گندم و نور ،تو و پرنده و درخت همه کمک مي کنيد تا اين چرخ بچرخد،چرخي که نام ان زندگي است.گوسفند ارام شد و اجازه داد تا چاقو گلويش را ببوسد.او قطره قطره به خاک چکيد،اما هر قطره اش خشنود بود ،زيرا به خدا،به عشق،به زندگي کمک کرده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 2:4 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
گفتي از پلك هاي خواب الود دريا
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 21:6 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
بچه ترسو
من از آغاز مي ترسم ،من از دلبستگيهايم به هر چيزي،ز هر آغاز،آغازي كه مي دانم به پايان مي رسد روزي مي ترسم. من ديوانه حتي از تو و دلبستگيهايم به تو كه تارش از غم و پودش ز ترديد است مي ترسم بيا اين طفل غمگين و اسيري را كه از هر چيز مي ترسد در آغوش محبتهاي سرشارت تسلي ده. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 23:9 توسط مسعوددد (توت فرنگی) |
|
| |||||